مير تقي الدين كاشاني
315
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
چند اى دل ، دَم آبى به فراغت نخورى * هيچ بيمار نميرد كه تو حسرت نخورى غرض من همه آن است كه با اهل غرض * نشوى بزمنشين ، جام به نوبت نخورى خاطرى نيست كه آزرده ز آزار تو نيست * عجب ار باطن ارباب محبّت نخورى * * * دوستان را به يكدگر نگذاشت * اين ربايندگى كه در سر توست * * * بينم چو در رفتار او حيرت زمينگيرم كند * پا بر سر جان مىنهد ، غافل نهادى اينچنين * * * ميان ما و او بالين و بستر درنمىگنجد * دو دل ، يكدل ، دو جان ، يك جان ، دو سر را يك تن است امشب هزارم نكته در هر حرف پنهان است و مىخواهم * دلى خالى كنم چون روى صحبت با من است امشب * * * كسى كز ذكر نامش خاطرم مىگشت آزرده * نمىدانم كه دل چون برد از من ، حيرتى دارم * * * اعجاز محبّت نگر اى دل كه ز بزمش * من كوشش رفتن كنم و او نگذارد از مجلس او بر نتوان خاست كه ترسم * برخيزم و آن جنبش ابرو نگذارد * * * ز جان سختى نمردم بىتو امروز * مرا ديروز مىبايست مردن * * * رقيبا از سر كويش نخواهى رفت و مىبينم * كه همچون شعلهء شمشير خود را بر تو خواهم زد * * *